در حاشیه ی اختتامیه ی جشنواره ی فیلم کوتاه و جشنواره ملی

المیرا آقازاده

     

 

 

 
ابتدا قرار بود به جای آنچه پیش رو دارید اخباری از مراسم را به صورت گزارش بنویسم که بعد به این فکر افتادم که اخبار این سو و آن سو در دسترستان خواهد بود و بهتر است کمی به حاشیه هایش بپردازم!
دعوت شدن به اینگونه مراسم معمولا اتفاق مورد علاقه ی من است! به این دلیل که علاوه بر شناختن چهره هایی که کمتر مطرح می شوند و جذابیتهای هنری،هر لحظه اش پر از اتفاقات جالب است!!
قرار بود مراسم در ساعت 18 برگزار شود، نیازی به گفتن نیست که این اتفاق رخ نداد! مانند تمام جلسات و مراسم دیگر. من از ساعت17:30 آنجا بودم و می دیدم که مهمانان خارجی همه سر وقت در مراسم هستند و فکر می کنم بهتر بود با کمی ضعف هم که شده راس ساعت آغاز می شد که خب،گویا برای اکثر حاضرین و کسانی که ساعت 7 رسیدند امری کاملا عادی می نمود!
گفتم میهمانان خارجی! خیلی جالب بود که مسئولینی بودند که به مدعوین اجازه ی نشستن در ردیفهای جلوی مخصوص مهمانان و خبرنگاران!!! را نمی دادند و به شکل جالبی از خانم ها و آقایانی که موی بور داشتند می پرسیدند: خارجی هستید؟؟؟(انگار ایرانی ها طاعون دارند!) و آنها هم جواب می دادند: بله!!!! بعد می توانستند جلو بنشینند!!! واقعا چقدر فارسی خارجی ها خوب شده است! هم می فهمند،هم جواب می دهند!! عده ای هم خبرنگار بودند که ردیف اول نشستند اما من !! از آن بالا ( که بالکن باشد) تا پایان جلسه کوچکترین ورق کاغذی،دستگاهی،رکوردری،دوربینی،چیزی ندیدم!
نکته ی جالب دیگر اینکه به گمانم همانطور که در دست من کارت دعوت و یک کارت دیگر وجود داشت که باید برای پذیرایی!!تحویل می دادیم و کارت مهر دار دیگری تحویل می گرفتیم،هیچ کس نمی توانست همانطور که دارد پفک می خورد و از جلوی در تالار اندیشه می گذشت بگوید اینجا چه خبر است:بریم تو؟! وارد جلسه شود،نمی دانم چرا عده ی کثیری دور تا دور سالن ایستاده بودند و عده ای روی پله ها و روی زمین نشسته بودند و عده ای تا ساعت 8 که دوستانی مراسم را ترک کردند بی وقفه به دنبال جای نشستن بودند! نمی توان گفت بیش از ظرفیت بلیط فروخته اند چون اصلا فروشی درکار نبود!! پس نتیجه میگیریم سالن به اندازه ی مدعوین جا نداشت! ما که سالنها و تالارهای از این بهتر و بزرگتر داریم،نداریم؟! حالا این اصلا مهم نیست که من و امثال من از بالکن مراسم را نظاره می کردیم و در اولین فرصت به دکتر ارتوپد مراجعه خواهیم کرد! البته تلویزیونهای روی صحنه کمک شایانی می کردند!
اما!! لحظه ای خود را روی سن مجسم کنید: شما یک مهمان خارجی اختتامیه هستید(ترجیحا از نوع داور بین المللی!) و دارید از آن بالا به اینهمه همهمه حاضرین،خنده ها و تشویقهای عجیب و غریب و جیغهای رنگی و متلک های بامزه ی!! حاضرین(که احتمالا هیچی از آنها نمی فهمید!) گوش می کنید(یعنی در واقع به نوعی فکر می کنید به شما می خندند و جدی نمی گیرید) حتی می بینید که مجری(امیر حسین مدرس) از بعضی صداها شوکه می شود، کفشهای سیندرلا را با دست برمی دارد و می برد به صاحبش می دهد(یکی از افراد گرووهای نمایشی و رقص میان برنامه کفشهایش از پایش درآمد و روی صحنه جا ماند!که وقتی جناب مدرس که انصافا اجرای خوبی داشت به صحنه برگشت آنها را برداشت و رفت به طرف دیگر صحنه و به صاحبش داد) بعد می بینید که عده ای ایستاده اند،عده ای روی زمین نشسته اند و هرازگاهی که این در ورودی باز و بسته می شود عده ای را می بینید که به شکل دعواهای برری روی هم افتاده اند و دارند پذیرایی می شوند!! یعنی اینکه هشت نفر را زیر دست و پا له کرده اند تا یک کیسه محتوی آبمیوه،موزو کیک را تحویل بگیرند!و اصلا معلوم نیست چرا اینهمه بلند بلند حرف می زنند و داد و بیداد می کنند! در حالیکه در سالن بیرون بالکن میز و بشقاب و شیرینی و میوه و آب وجود داشت که البته معلوم نشد چه کسانی به آنها دسترسی یافتند! خب اصولا پذیرایی به این شکل هیجانش بیشتر است!و تازه اینجاست که می فهمید با دعوت آمده اند که از ساعت 8 که تازه میانه ی برنامه بود مشغول نوش جان کردن محتویات کیسه ی مذکور هستند و پفکهای اهدایی شرکت لینا(که بیرون حضور داشتند) که هم قد یک بچه ی دوساله بود را دریافت کنند! اصولا : ما را چه به فیلم کوتاه! کدام طرف غذا می دهند؟!!
نکته ی جالب دیگر اینکه: من در شروع برنامه حسن پورشیرازی را دیدم، اما نفهمیدم از میانه ی برنامه چه برسرش آمد و برای دادن جایزه ای به بالا فراخوانده نشد. هرچه باشد مردم حاضر آقای شوکت را دوست داشتند و به جذابیت جلسه می افزود!
اما آنچه نه فقط مرا به خنده وانداشت،بلکه احساس عجیبی از غم مرا فراگرفت این بود که در بخش بین الملل که امیرحسین مدرس جای خودش را به مجری دیگری برای اجرا به زبان انگلیسی داد و برنامه دو زبانه اجرا شد، قاعدتا برندگان اکثرا از کشورهای دیگر بودند،مانند کره جنوبی،روسیه،نروژ،قرقیزستان و... که هیچکدام در مراسم حاضر نبودند! اما اگر چنین مراسمی در یکی از این کشورها بود،(اینها که خوبند،شما بگویید مراسم اختتامیه ی بهترین نوع کاشت لوبیا در گینه ی بیسائو یا گوآتمالا، ما از یک ماه قبل خود را آماده می کردیم و یک عدد لوبیای زرین هم کادو می گرفتیم و افتخارش را می کردیم و بعد از برگشتمان هم زبان مادریمان با دوروز رفت و برگشت و دوروز استقرار در هتل ،در مجموعا چهار روز عوض شده بود!!) ما حتما حضور به هم می رساندیم به انضمام خانواده که بعد از باز گشت هم حتما از احترام بسیاری که به ما گذاشتند و خیل عظیم خوراکی که در مقابل چشم همه توی کیسه می کردیم تعریف می کردیم و روی پایمان می زدیم که عجب جائیست این خارج! مردمش از روی خط کشی عابر پیاده رد می شوند و جل الخالق که اتومبیل ها نرسیده به خط کشی چه عابر باشد چه نباشد می ایستند و باز جل الخالق هیچ کس در خیابان بوق نمی زند!! و مردم همدیگر را هل نمی دهند! عجب!!
واقعا دلم گرفت وقتی دیدم هیچکس از بخش بین الملل برای دریافت تندیس جشنواره که خیلی هم زیبا بود حضور نداشت...
از اینکه هیات داوران درچند مورد هیچ فیلمی را شایسته ی دریافت تندیس جشنواره،یا عنوان بهترین ندانسته بود...
اما به جایش تا دلتان بخواهد از خوشحالی گروه دوستانی که همه اشان جایزه گرفتند(و کنار من نشسته بودند)ذوق کردم!از اینکه بعضی هاشان مثل معین صمدی دوتادوتا جایزه گرفتند، از حرفهای کمال تبریزی به شدت لذت بردم و کل مراسم را دوست داشتم...
در پایان اینکه به گمان من،فرقی نمی کند که کدام مراسم و به چه بهانه ای ، مهم این است که جای هیچ حرفی را باقی نگذاریم. قبول دارم که برگزاری اینگونه مراسم ها سخت است و بالاخره ممکن است نقصی به جا بماند اما سعی مان را که می توانیم بکنیم؟ نه فقط مسئولین که من واقعا به شخصه از بعضی رفتارهای بعضی از حاضرین تعجب،که نه ، شگفت زده می شدم!! خود ما هم باید یاد بگیریم که کجا هستیم و جایی که هستیم چه رفتاری می طلبد. باور کنید در سال 2007 هستیم و نشستن در جمع و رعایت سکوت و ادب و احترام به جمع و رد شدن از خط کشی عابر پیاده احتمالا در سال 1500 یک امر کاملا عادی به حساب می آمده است! و اینکه تمام عرصه های هنری مقدسند و شایان توجه های اینچنینی...سینما همه چیز ماست ( که البته هرچه فیلم آبکی تر باشد بیشتر می فروشد و بزرگان را خانه نشین می کنیم) ولی از فیلم کوتاه هیچ چیز نمی فهمیم و نمی دانیم...
به امید جشنواره های بیشتر و بهتر و با تبریک به تمام برندگان بخشهای مختلف که اکثرا کم سن و سال بودند و خسته نباشید به همه ی کسانی که دست اندرکار مراسم بودند. به امیر حسین مدرس و ....
البته من هم دو توصیه ی کمال تبریزی عزیز را دوباره توصیه می کنم:
1) لطفا لنز دوربینتان را تمیز کنید!(جای انگشت شصت و سبابه روی صفحه واقعا اذیت می کرد!!)
2) واقعا زحمت کشی روستاییان و سیگار کشیدن شهریان بس است!
در ضمن دیدن عروسک گمشده،بومرنگ، روشنایی های شهر و بگذار هوا روشن شه ، را توصیه می کنم(که همه ایرانی هستند)...

(وقتی مراسم اینطوری باشد دوربین من خبرنگار هم روشن می ماند و در لحظه ی گرفتن اولین عکس خاموش می شود! و گوشی موبایلم هم پس از گرفتن حداقل ده عکس زیبا خراب می شود و تا امروز روشن نمی شود! در نهایت منبع عکس ها در زیر آمده است!)
 

*عکسها از پایگاه خبری فیلم کوتاه :


 

                                                   

                                                 

 

 

 خانه | اخبار |  ترانه | گفتگو | مقاله | پيوند | بايگاني | دفتر يادبود  | تماس با ما

   

© Copyright 2005-2006 glassyguards.com

All rights reserved . Designed by : Mostafa Azghandi