|
یه زنجیر سفت و
سیاه و سمج
داره استخونامو له
می کنه
تو فکر بهارم ولی
دست شب
روزامو پر از برف و
مه می کنه
زمستون می شه من
کنار توام
کنار تو امّا پر از
فاصله
پر از سایه هایی که
شکل شبن
میون تو و مردی بی
حوصله
کنار توام با تو
حرف می زنم
ولی پام به زنجیر
تاریکیه
دلیل تموم شکستای
من
همین بختک پیر
تاریکیه
دارم زیر رگبار شب
له می شم
چراشو نمی دونه جز
تو کسی
تو خاکی که بوی
تعفن می ده
پرم از تب تند
دلواپسی
دارم له می شم خسته
ام از خودم
نه مثل همیشه یه
شکل دیگه م
دارم جون می دم تو
تب اضطراب
خودت خوب می دونی
چی دارم می گم
نمی خوام تظاهر کنم
عاشقم
نمی خوام بگم قسمت
این بوده... نه!
نمی خوام بگم سهم
ما دوتا از
شب و آسمونش همین
بوده... نه!
فقط می خوام
اینجوری باور کنی
منم مثل تو گنگ و
بی حوصله م
منم مثل تو پام به
زنجیره و
تو فکر رهایی از
این فاصله م
|