|
امشبم می خوام
بخوابم!
چشم هامو می بندم و یه عالمه زندگی می بینم
من عادت کردم توی خواب مادرم رو بغل کنم
عادت کردم با چشم بسته بخندم
عادت کردم توی رویاهام گریه کنم
درست زمانی که خواب می بینم
یه نفر از بلندی
پرتم می کنه پائین ،
از خواب بپرم و
عشق رو بفهمم
من عادت کردم آرزوهامو به شکل گوسفند از روی حصار دیوار بپرونم !
عادت کردم لالائی هامو با سکوت جنگلی که توش گم شدم بشنوم
عادت کردم تاریکی هامو تو نور صورت پدربزرگم ببینم
عادت کردم خستگی هامو تو جنگ صلیبی ابرها با هم در کنم
عادت کردم به کم خوابیدن
به کم زندگی کردن
وقت خواب ، وقت
خوبیه
وقت چشم بستن و به همه چی رسیدن
امشبم می خوام بخوابم
عین دیشب
...
|