توي نجف يه خونه بود ، كه ديواراش كاهگلي بود

 اسم صاحاب اون خونه ، مولاي مردا علي بود

 

نصفه شبا بلند ميشد ، يه كيسه داشت كه برميداشت

خرما و نون و خوردنی ، هرچي كه داشت تو اون ميذاشت


راهي كوچه ها ميشد، تا يتيما رو سير كنه

 تا سفره خاليشونو، پر از نون و پنيركنه

 

شب تا سحر پرسه ميزد، پس كوچه های كوفه رو

 تا پُر بارون بكنه، باغاي بی شكوفه رو

 

عبادت علي مگه ، ميتونه غير از اين باشه

 بايد مث علي باشه، هر كی كه اهل دين باشه

 

بعد علي كي ميتونه، محرم راز من باشه ؟

 درد دلم رو گوش كنه، تا چاره ساز من باشه


چشاتو واكن آقاجون ، بالای خستمو ببين
منو نگاه كن آقاجون ، دل شكستمو ببين ...

 
 
 

 خانه | اخبار |  ترانه | گفتگو | مقاله | پيوند | بايگاني | دفتر يادبود  | تماس با ما

   

© Copyright 2005-2006 glassyguards.com

All rights reserved . Designed by : Mostafa Azghandi